خرید بک لینک
مَن ؟! من عاشق خودش بودم و کُلِ خانواده‌اش . لعنتی‌های دوست‌داشتنی ، همه‌شان زیبا و خوش‌تیپ و شیک‌پوش . به خانه ما که می‌آمدند ، حالم عوض می‌شد .نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه می‌فهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوستِ پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده‌ بود نوی نو نگه داشتم تا عید ، که اینها آمدند و هدیه کردم به او ؛ که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان.... یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتو

برچسب: نویسنده: طاها حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:55

پیرمردِ همسایھ ما فقط آلزایمر داشت...

دیروز بےخودی شلوغَش کردھ بودند ※

او فقط یادش رفت از خواب بیدار شود...✘

حسین پناهے☆

بیخودی مےگویند هیچکس تنها نیست...!

چھ کسے تنها نیست؟!

هَمھ ازهم دورند...

همھ در جَمع ولے تَنهایَند✘

سُھراب سپھری☆

دُنیا قانونِ عجیبے دارد...هفت میلیارد آدم و

فقط با یکے از آنها احساسِ تنهایے نمیکنے

و خدا نکند کھ آن یک نفر تنهایَت بگذارد...

آن وقت حتّے با خودت هم غَریبھ مےشوی...!

حسین پناهے☆

برچسب: نویسنده: طاها حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:55

جُملَک2

آدمارو از اون چیزایے کھ

درباره بقیھ میگن بهتر میشھ شناخت

تا اون چیزایے کھ بقیھ درموردِشون میگن...

دِلم مےخواهد کسے تو را

بھ مَن تعارف کند❣

تا مَن تَمامَت را بردارم...!

حالِمان خوب بود...

تازھ داشتیم مےفهمیدیم

زندگے یعنے چھ..!

تا ناگهان زنگ در را زدند...

خیال بَرِمان داشت کھ عِشـق

است و در را گشودیـم

اشتباھ کردیم...!

آدمِ پُشتِ در را بـاور کردیم...

و حالا حالماناصلا خـوب نیست...✘

برچسب: نویسنده: طاها حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:55

نکند دیگر نتوان دوست داشت... سال ها دَست دَست مےکردم برای از تو دور شدن...! گاهے برای دور شدن هم باید نزدیک شد... کنارِ تو مےمانم این بار...نزدیکتر از هَمیشھ امّا مثلھ یک عزیز ، مثلھ یک کتاب...! تورا مےبندم و با احترام گوشھ ی طاقچھ ی روزهایم مےگذارم و هنوز فکر مےکنم هرروز وقتے میدانے بعضے اتّفاق ها دیگر نمیوفتند،یک سری روزها دیگر برنمےگردند و حتّے اتفاقے در خیابان بعضے آدم ها را دیگر نمےبینے... دِلَت مےلرزد...دِلَت مےلرزد کھ دیگر نتوان دوست داشت نکند دیگر نتوان از تَھِ دِل خَندید...!

برچسب: نویسنده: طاها حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:55

انگار چیزی تغییر کردھ است...امّا اینکھ کجا نمےدانم...! شاید در مَن...در تو...شاید در این شهر در هوا و آسمانش در آفتاب ☀و بارانش،خیابان هایش... بخاطر دارم بارها نگاهت مےکردم برای دقیقھ های طولانے امّا حالا هرچھ به ذهنم فشار مےآورم و پَستوهای تاریک خاطراتم را مےکاوَم جز چند تصویر محو و ناپدید چیزی از تو در یادم نیست...! نمےدانم کجا رفتھ اند آن همھ نگاھ... کجای این من گم شدھ اند..؟! ساعت ها باهم حرف مےزدیم و مَن آنقدرها شنیدھ بودمَت کھ حتّے سکوت هم برای من طَنینِ صدای تورا داشت...امّا حالا هرچھ تلا

برچسب: نویسنده: طاها حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:55

در عالمِ کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچکس را بیشتر از او دوست نداشته باشم... مادرم مرا بوسیدو گفت : نمی توانی عزیزم ! گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم . مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی . نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوب که فکر می کردم مادرم را دوست داشتم معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم ! بزرگتر که شدم عاشق شدم خیال کردم نمی توانم به قولِ کودکی ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم: کدامیک را بی

برچسب: نویسنده: طاها حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:55

صفحه بندی